حمیدکوچولوحمیدکوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

حمید کوچولوی عزیزم

اندر احوالات من

1391/8/28 17:12
349 بازدید
اشتراک گذاری

جونم براتون بگه دیروز از صبح تا شب یه بند بارون اومد

حمید هم دیروز براش وقت آتلیه گرفته بودیم که باعمه ببریمش واون هم باران و بیاره .

عمه جون سمیه هم زنگ زد که چیکار میکنی میری یا نه منم گفتم بعدا بهت رنگ میزنم.

زنگ زدم به خاله سعیده گفت من خونه ی مامان فاطمه هستم (آخه مامان وبابادیروز مسافر بودن

برا ی مشهد)گفت الان بارون داره نم نم میاد حاضر شو تا میام باهم می بریمش.به سمیه جون هم

زنگ زدم گفتم من میرم تو هم بیا.خلاصه سه تایی راه افتادیم همچین که رسیدیم وسط راه

بارون شدیدتر شد. دیگه اینکه با اعمال شاقه خودمون رو رسوندیم از اونجاهم شوشو عمه مارو

باماشین رسوند خونه عکسها که آماده شد براتون میزارم.


دیروز توی آشپزخونه یهو دیدم هرکاری میکنه نمیتونه رو میزیو بگیره.از بس ور جه وورجه میکرد نمیشد یه عکس درست وحسابی ازش گرفت.

h

h

h

 


 

 

امروز هم بااجازتون رفتم حمام ببینیدچقدر تمیز شدم بعد از حمام هم یه چرتی زدم اینم عکسام البته یه خورده آبریزش بینی دارم فکر کنم سرماخوردم

h

h

h

h 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان آیدین
25 آبان 91 0:48
به به فضول شدی ماشاالله مامانی مواظب باش چیزی رو میز نباشه بگیره بکشه خدایی نکرده بیوفته روش تازه این اولشه یه چند ماهی دیگه باید خونه رو مثل مسجد کنی



بله همین طوری هست که شما میگید
علامه کوچولو
25 آبان 91 15:41
تو شب و روزهای حزن انگیز محرم هرجا بودین التماس دعای ویژه



محتاجیم
سپید مامان علی
27 آبان 91 12:50
ماشاءالله به این پسر شیطون بلااا....حالا واسه چی می خواستی رومیزیو بکشی؟
حموم رفتنت عافیتت باشه گلم
انشاء الله هم که سرما نخوردی
ما منتظر عکسهای آتلیه هستیمممممم



مرسی سپیده جون .عکسها به محض اینکه آماده شد براتون میزارم ممکنه یه کم طول بکشه